دسته بندی : رویداد

https://emamkhomeiniprize.com/?p=65

دکتر ظریف: حضرت امام در پیام به گورباچف از قدرت ماورایی استفاده نکرد بلکه تحلیلی واقع بینانه نسبت به تحولات بین الملل داشت

مقدمه

اساس تحلیل من در باره پیام امام خمینی به میخائیل گورباچف ناظر بر این موضوع است که ارسال این پیام مقارن با «پایان جهان دوقطبی» و شروع «دوره انتقالی» و همزمان با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است. بر این باورم که تحولاتِ منجر به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اضمحلال بلوک شرق، بر پایه تحولات مقطعی و کوتاه مدت نبوده بلکه روندی تقریبا طولانی را طی کرد. قبل از پرداختن به اهمیت جایگاه پیام امام به گورباچف کر چند نکته ضروری است

دوره انتقالی

یکی از مهمترین میراث انقلاب اسلامی و امام خمینی آن است که امروز ایران می تواند در عرصه بین‌المللی نقش‌آفرینی کند و  این دستاورد به ما می آموزد قدرتی که توان اقتصادی و یا نظامی دارد و یا واجد امپراطوری رسانه‌ای است، مالک و صاحب اختیار ما نیست. در سه دهه گذشته ادبیاتی در پهنه سیاست جهانی رایج شد که جهان امروز در دوران «گذار» و یا «انتقال» قرار دارد و اکنون به سوی شرایط جدید در حال حرکت است. قدرت های بزرگ از جمله آمریکا تصور می کردند که «دوران انتقالی» دوران بسیار کوتاهی خواهد بود و جهان به سرعت به جهانی تک قطبی مبدل خواهد شد؛ آنها هزینه‌های زیادی را پرداختند که دوران انتقالی را کوتاه کنند اما واقعیت چیزی دیگری را ثابت کرد. بوش پدر بعد از سقوط شوروی در مجمع عمومی سازمان ملل در مورد نظم نوین جهانی صحبت کرد.  اهمیت «دوره انتقال» در این است که منابع قدرت متنوع شده است و دیگر قدرت اقتصادی و نظامی حرف اول و آخر را نمی‌زند. بعنوان مثال راه‌های دستیابی به قدرت‌های علمی متنوع شده است و یا  برای کسب قدرت رسانه‌ای نیازی به امپراطوری‌های رسانه‌ای نیست چراکه ابزار قدرت و مراکز قدرت متنوع شده اند که در بخش قدرت معنایی بیشتر به آن خواهیم پرداخت.

نکته حائز اهمیت در باره سقوط بلوک شرق آن است که اساسا فروپاشی شوروی پیروزی آمریکا نبوده و آنها به اشتباه آن را پیروزی خود قلمداد کردند؛ شاید با اغماض بتوان گفت که آمریکا در سقوط شوروی نقش داشت؛ اما این سقوط، پیروزی آمریکا محسوب نمی شود بلکه شکست خودِ شوروی بود. هر چند که گفته می شود موضوع جنگ سرد و ترس شوروی از جنگ ستارگان، که در آن زمان یک موضوع حاشیه ای بود و هیچ وقت به واقعیت تبدیل نشد، و اکنون نیز دفاع ضد موشکی مطرح است که ادامه آن محسوب می شود، از عوامل مهم فروپاشی شوروی بود، اما واقعیت این است که آنچه که باعث سقوط شوروی شد سیستم اقتصادی و سیاسی ناکارآمد، نارضایتی های عمومی، سیاست گسترش نظامی گری در دنیا، که تبلور آن در حمله نظامی به افغانستان مشاهده گردید، و نظایر آن از دلایل مهم فروپاشی بود. پانزده سال (از۱۹۹۰تا۲۰۰۵م) طول کشید تا آمریکایی ها بفهمند که در قضیه فروپاشی شوروی پیروز نشدند. پس از فهم دیرهنگام در باره علل سقوط شوروی، آمریکایی ها به تغییر سیاست خود پرداختند و بعد از جنگ دوم عراق، حتی در شرایطی که در تنگنا بودند، هرگز از نیروی نظامی استفاده نکردند. بحران لیبی شاید تنها زمان استفاده وسیع از نیروی نظامی بود که با فشار و نقش محوری اروپا پایان یافت.

بطور کلی در دنیای امروز سیاست گسترش نظامی و بهره گیری از نیروی نظامی و لشکر کشی استراتژی شکست خورده ای است. ایالات متحده امریکا در دهه ۶۰ میلادی این آهنگ را تجربه کرد و افول آن آغاز شد؛ و در دهه 70 میلادی شاهد افول اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، نظامی و شکست در جنگ ویتنام هستیم. دکترین نیکسون نیز معتقد بود که این افول در سایه گسترش بیش از حد حضور نظامی آمریکا در دیگر کشور ها و لشکر کشی نظامی اتفاق افتاد. بر این باورم که هر جا نظامی گری حاکم شود، افول قطعی است. هیچ کجا سراغ نداریم که نظامی گری حاکم باشد اما افول اتفاق نیافتاده باشد.

 وقتی شوروی به افغانستان حمله کرد پرژنسکی به کارتر می گوید: اینجا ویتنام شوروی است؛ بسیاری معتقدند اتفاقاتی که در افغانستان افتاد و هنگامی که حکومت چپ گرا حاکم شد، آمریکایی ها با تمام توان وارد میدان شدند؛ بگونه ای که روس ها تصور می کردند که آمریکا می خواهد کودتا کند و یکی از دلایل حمله شوروی به افغانستان همین نگرانی از کودتای آمریکا بود. در حال حاضر نیز شبیه همین اتفاق در اوکراین قابل مشاهده است؛ یعنی دقیقا آقای ولادیمیر پوتین در همان تله ای گرفتار شد که شوروی در افغانستان گرفتار آن شده بود.

 اساسا هیچ ملتی حضور نظامی و اشغال شدگی را بر نمی تابد. مهمترین تاثیر ذاتی حضور نظامی، دشمنی افراد آن کشور است. تفاوتی ندارد که کشور مهاجم نیروی نظامی به کشور دوست بفرستد و یا به کشور دشمن. انزجار مردم از اشغال کشورشان و یا کشوری دیگر امری طبیعی است. بعنوان مثال ژاپنی ها که نسبت به ایالات متحده امریکا بسیار نظر مثبتی دارند، نسبت به حضور نظامیان آمریکایی در اوکیناوا نگرشی منفی داشتند. در نظر داشته باشیم که زمانی نه چندان دور قدرت در اختیار اروپا بود و جهان نیز غرب‌محور بود. هر تصمیمی برای دنیا در اروپا اتخاذ می‌شد. غربی‌ها نیز نمی‌خواستند انحصار قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی را از دست بدهند. آنها حتی تلاش داشتند روش فکر کردن ما را نیز شکل بدهند و هنجارهای کشورها را بسازند و در همین چارچوب تلاش داشتند شرایط «دوره انتقال» به یک شرایط پایدار تبدیل شود ولی این شرایط برای آنها فراهم نشد و این یک امر ویژه برای کشور ماست و باید از این شرایط که خود در ایجاد آن پیش‌رو بوده‌ایم، بهره‌برداری کنیم و از شرایط انتقال به نحو مناسبی استفاده کنیم.

امام از قدرت ماورایی استفاده نکرد

اگر بپذیریم که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی روندی طولانی مدت را سپری کرد و بر پایه تحولات مقطعی و کوتاه مدت نبود این نکته نیز قابل فهم تر خواهد بود که امام خمینی در پیش بینی فروپاشی شوروی در پیام خود، از قدرت ماورایی استفاده نکرد؛ بلکه برای انسانی عالم و با درایت، که با دقت شرایط جهانی را رصد می کرد، چنین برداشتی می توانست حاصل بشود. پیام امام خمینی به گورباچف نشان دهنده شناختی است که ایشان نسبت به تحولات بین المللی داشت؛ و در نتیجۀ «شناخت درست»، «تحلیل دقیق» نیز پیدا کرد که تحولات بلند مدت، نشان از یک تغییر اساسی در بلوک شرق دارد و لذا در بسیاری از مواردی که در پیام به آنها اشاره و یا تاکید می کنند دو عنصر «شناخت» و «تحلیل» از تغییرات بین المللی، نقش کلیدی دارد.

اگر به ابعاد دینی پیام امام خمینی توجه کنیم که آقای گورباچف را به معنویت دعوت می کند و یا از بعد سیاسی که به  ایشان می فرماید: این نظم در حال فروپاشی است و شما با شرایط جدیدی روبه‌رو خواهید بود؛ در هر دو وجه برای هر فردی که مطالعات روابط بین الملل انجام می دهد، بسیار قابل توجه است که چگونه یک شخصیت سیاسی و مذهبی با این نگرش وارد یک میدان بسیار بزرگ می شود.

 فرض نخست نشان می دهد که نگرش امام به «قدرت انگیزشی» و «قدرت الهام بخشی» بسیار تاکید دارد؛ و این پیام بسیار الهام بخش است.  به بیان دیگر، وقتی دنیا می بیند که رهبر یک کشورِ با قدرتِ حداکثر متوسط، به صدرِ یک قدرت هسته ای پیام ارسال می کند و در پیامِ خود نیز خطوط سیاسی و دینی تعیین می کند، نشان دهنده یک اعتماد به نفس ویژه و دور نگری و آینده نگری ویژه ای است. بر این باورم که این پیام می توانست برای جمهوری اسلامی ایران سرمنشاء یک قدرت عظیم باشد و کشور ما می توانست از آن بهتر استفاده کند. نمی گویم از این قدرت استفاده نکردیم اما لااقل آن را دست کم گرفتیم؛ چراکه تصور کردیم سایر ابعاد قدرت که اتفاقاً با فروپاشی شوروی از اهمیت آن کمتر شده بود، همچنان برقرار است و کماکان همان ها هستند که حرف آخر را می زنند و نتوانستیم حداکثر استفاده را از پیام و نگرش امام داشته باشیم.

در فرض دوم، نگرش امام ناظر بر این اصل است که دیگر قدرت نظامی در معادلات بین الملل تعیین کننده نیست و بلکه زمینه افول را فراهم می سازد. بعنوان مثال حضرت امام همواره می فرمودند «خون بر شمشیر پیروز» است؛ این بدان معناست که یک قدرتی فراتر از قدرت نظامی وجود دارد؛ و یا بارها فرمودند که این سلاح ما نیست که ظالمان از آن واهمه دارند، بلکه آنها از اراده مردم ما می ترسند؛ زورگویان از فرهنگ ایثار و شهادت می ترسند. البته بیان این حرف ها در این روزها کفر تلقی می شود و یکبار بخاطر گفتن این حرف ها در دانشگاه تهران، بمدت یک دهه فوش می خورم. بنابراین معتقدم امام خمینی اهمیت«قدرت معنایی» را بسیار زودتر از تئورسین های روابط بین الملل درک کرد. چنانچه در چارچوب خط امام و فکر امام حرکت کرده بودیم و اجازه می دادیم تفکر امام خمینی در «قدرت معنایی»،«قدرت انگیزشی» و«قدرت الهام بخشی» در جهان اسلام، در حوزه های تمدنی ایران و حتی در گستره پیروان تشیع بیش از پیش گسترش پیدا کند، شاهد الهام بخشی بیشتر ایران بودیم.

قدرت معنایی

“قدرت معنایی” در روابط بین‌الملل یک واقعیت است و باید آن را بپذیریم. عنصری که به این قدرت قوام می بخشد «مردم» هستند. به بیانی دیگر کشور ما صاحب یک منبع جدید قدرت بنام «مردم» است که باید بیش از پیش روی آن سرمایه‌گذاری کند. آنها پایه حکومت و ضامن اقتدار ما هستند. رعایت حق مردم یک نیاز امنیت ملی است. ما جهاد و دفاع را از مردم داریم. مردم سپاه و بسیج هستند. با تکیه بر همین ابزارِ «قدرت معنایی»، توان و ظرفیت‌های ما از خودمان بوده و وارداتی نیست. مردم اصل ما هستند. سخن امام راحل که فرمود «مردم ولی نعمت های ما هستند»، در واقع فهم یک شاخص اساسی یعنی اصل«توسعه» بود. بر پایه این نگرش اگر دیگران به ما کمک نکنند که راکتور اراک را بسازیم، خودمان می‌توانیم آن را بسازیم. اگر شرکای روس ما بگویند در پروژه رایدایزوتوپ‌های پایدار در فردو همکاری نمی‌کنند ما درنمی‌مانیم. اگر بپذیریم که در دنیای کنونی یک ابزار قدرت جدید بنام «باور به خودمان» داریم و اینکه قدرت مان از خودمان و از درون ماست، می توانیم برای پیشرفت، به خودمان اتکا کنیم و نیازی نداریم برای حیات مان به دیگران وابسته باشیم. “قدرت معنایی” که امام خمینی زودتر از همه نظریه پردازان و سیاستمداران به آن رسیده اند ناظر بر این محتواست و بر این باورم که آنرا در پیام خود به گورباچف بکار بستند.

در نگاه به موضوع “قدرت معنایی” در پرتو فرهنگ ذکر این مثال ضروری است که اگر امروزه تا اقصی نقاط هند شعر حافظ و سعدی را می خوانند و به آن افتخار می کنند؛ و یا کشور آذربایجان به نظامی گنجوی که به‌عنوان صاحب سبک و پیشوای داستان‌سرایی در ادبیات پارسی شناخته شده ‌است و آرامگاه او در شهر گنجه قرار دارد و جز به فارسی شعر نگفته، می خواهد افتخار کند؛ اتفاقاً این برای فرهنگ و کشور ما بد نیست؛ این نشان دهنده گستره فرهنگ ماست. نگرش انقلاب اسلامی نیز همین گونه است. بر این باورم که تسخیر قلبها و مغزها کمتر از تسخیر سرزمین ها نیست. حتی تسخیر قلبها مهم تر از تسخیر سرزمین است. در دنیای امروز که دنیای جهانی شدن ارتباطات و دنیای جهانی شدن احساسات است، این رویکرد می تواند از عوامل بسیار تاثیرگذار بر قدرت کشور ما باشد. ما امروز عامل قدرت در جهان انتقالی پساغربی را در اختیار داریم. قبل از اینکه نظریه پردازهایی مانند ما این عامل را بشناسند، آن پیرمرد در جماران آنرا شناخت. در آن مقطع و پیش از آنکه پرده‌های تصلب در عرصه بین‌المللی گسیخته شود، با اعتماد به نفس ویژه‌ای به کشوری که دارای توان و سلاح هسته‌ای و نظامی بود پیامی داد که نشان‌دهنده پایان یک دوره بود.

تحلیل واقع‌بینانه امام نسبت به تحولات بین الملل

شاید این سوال از سوی عده ای مطرح گردد که آیا امام خمینی در این پیام نگاه ملی گرایانه داشته‌اند یا واقع گرایانه؟ باید تصریح کنم که شخصا ارادتی به مکتب واقع گرایی ندارم؛ و معتقدم اگر واقع گرایی به معنای نظریه مورگانتا باشد که سیاست‌های جهانی را بر اساس رقابت دولت‌ها بر سر منافع ملی خود تعریف می‌کند، پیام امام خمینی را توجیه نمی کند. اما اگر منظور نگاه واقع‌بینانه نسبت به تحولات بین الملل باشد می توان پیام امام خمینی را در آن چارچوب تعریف کرد.

 نگاه ملی گرایانه هم موجب توجیه نمی‌شود. رفتار امام خمینی پس از اشغال افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی را می توان معیار قرار داد. در شرایطی که جمهوری اسلامی ایران نیاز داشت که شوروی از کمک به عراق در جنگ تحمیلی بکاهد و از طرفی شوروی هم شرط اشغال را در مدارا کردن با ایران می دانست اما امام خمینی هرگز زیر بار اشغال افغانستان نرفت. بدیهی است که در منظر امام نگاه ملی گرایانۀ صِرف که به معنی فدا کردن همه چیز در این قالب باشد، معنایی ندارد.

باید در نظر داشت که همواره دعوایی ساختگی میان اهداف ملی و اهداف آرمانی  وجود داشته است. بر این باورم که اهداف ملی و اهداف آرمانی در هم آمیخته و قابل تفکیک نیستند. رابطه قدرت ملی با قدرت آرمانی رابطه ای مستقیم است. ایندو را باید بصورت معقول در یک چارچوب منطقی و متوازن اعمال کرد. در آن صورت می توان گفت که نگرش امام نسبت به تحولات جهانی یک نگرش پسارئالیستی است؛ در واقع الزاماً یک نگرش رئالیستی نبوده است. آنچه مسلم است بر اساس دیدگاه ارزشی امام خمینی، ایشان همواره متاثر نسبت به وضعیت مسلمانان جهان و در این موضوع خاص، نگران موقعیت مسلمانان شوروی بودند. این نگاه ارزشی یکی از عوامل قدرت ایران بوده است. این را هم اضافه کنم که در دعوای بین آرمان ها و منافع ملی، الزاما نگرش آرمانی مانع پیشبرد اهداف ملی نیست و این در مورد امام حتماً صادق بود و نقشی که ما در جهان اسلام پیدا کردیم بیش از هر چیز به خاطر همین نگرش امام بود.

جمع بندی

نکته پایانی که در باره پیام امام خمینی به گورباچف حائز اهمیت است این است که به عقیده من وقتی پیام ارسال شد روند فروپاشی شوروی آغاز شده بود و حضرت امام بسیار دقیق این روند، که محصول «شناخت درست» و «تحلیل منطقی» ایشان از تحولات بین الملل بود، را درک کردند و بعید بود پس از ارسال پیام، گورباچف بتواند از فروپاشی جلوگیری کند حتی اگر به توصیه های امام گوش می داد؛ چراکه سقوط شوروی همانگونه که پیش تر گفته شد محصول سیستم اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ناکارآمد، نارضایتی های روز افزون عمومی، سیاست گسترش نظامی گری در دنیا بود؛  وانگهی آقای گورباچف اساسا موضوع «فروپاشی» را باور نداشت و زمانی که حضرت امام پیام را ارسال کرد دیگر برای «تغییر برای بقاء» شوروی دیر بود. طبیعی است که برای شکل گیری یک روندِ «تغییر» در عرصه بین الملل سال ها زمان طی می شود؛ و زمانی هم که شکل گرفت بسیار دشوار است آن روند متوقف شود.

نکات کلیدی پیام امام خمینی به گورباچف

۱- ارسال پیام امام خمینی به گورباچف مقارن با پایان جهان دوقطبی و شروع دوره انتقالی و همزمان با شروع فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است.

۲- فروپاشی بلوک شرق الزاما پیروزی آمریکا نبود؛ شاید با اغماض بتوان گفت که آمریکا هم در سقوط شوروی نقش داشت؛ اما این شکست که دلایل متعدد دارد، پیروزی آمریکا محسوب نمی شود.

۳- امام خمینی در پیش بینی فروپاشی شوروی در پیام خود، از قدرت ماورایی استفاده نکرد؛ چراکه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی روندی طولانی مدت را سپری کرد و بر پایه تحولات مقطعی و کوتاه مدت نبود. بدیهی است برای رهبری عالم و با درایت، که با دقت شرایط جهانی را رصد می کرد، چنین برداشتی(فروپاشی) می توانست حاصل بشود.

۴- چه بعد دینی و چه بعد سیاسیِ پیام امام به گورباچف برای هر محققی که مطالعات روابط بین الملل انجام می دهد، بسیار قابل توجه است.

۵- نگرش امام به «قدرت انگیزشی» و «قدرت الهام بخشی» را می توان همان اصل مهم «صدور انقلاب» توصیف کرد و از این بعد پیام امام بسیار الهام بخش است.

۶- از منظر دیپلماتیک این پیام می توانست برای جمهوری اسلامی ایران سرمنشاء یک قدرت عظیم باشد و کشور ما می توانست از آن بهتر استفاده کند.

۷- بخشی از پیام امام ناظر بر این اصل است که دیگر قدرت نظامی در معادلات بین الملل تعیین کننده نیست و بلکه زمینه افول را فراهم می سازد.

۸- معتقدم امام خمینی اهمیت«قدرت معنایی» را بسیار زودتر از تئورسین های روابط بین الملل درک کرد. مردم عناصر قوام قدرت معنایی هستند. امام خمینی زودتر از همه نظریه پردازان و سیاستمداران به “قدرت معنایی” رسیده اند و بر این باورم که آنرا در پیام خود به گورباچف بکار بستند.

۹- امام خمینی نگاه واقع‌بینانه نسبت به تحولات بین الملل داشت و تفسیر پیام با مکتب واقع گرایانۀ منطبق با نظریه مورگانتا و هم مسلک های وی که سیاست‌های جهانی را بر اساس رقابت دولت‌ها بر سر منافع ملی خود تعریف می‌کنند، نادرست بوده و پیام را توجیه نمی کند.

۱۰- نگرش امام نسبت به تحولات جهانی یک رویکرد پسارئالیستی است. بر این باورم که اهداف ملی و اهداف آرمانی در هم آمیخته بوده و قابل تفکیک نیستند. رابطه قدرت ملی با قدرت آرمانی رابطه ای مستقیم است. ایندو را باید بصورت معقول در یک چارچوب منطقی و متوازن اعمال کرد.

 

 

انتهای پیام /*